تبليغاتX
دیوانه خانه ی من

دیوانه خانه ی من

دارم دیوونه میشم

انگار همین دیروز بود – سرم را بلند کردم و دوباره به پنجره نگاه کردم . ازاون ماجرا چند سال گذشته بود ولی هر روز که ازکوچه رد میشدم نا خودآگاه نگاهم به اون پنجره می افتاد و یاد دروان    بچه گیم میفتادم . تازه دبیرستان را تموم کرده بودم و منتظر کنکور . فشارخانواده از یه طرف و استرسی که از طرف اطرافیان بهم وارد میشد از طرف دیگه ، داشت من را دیوونه میکرد . تصمیم گرفتم درس بخونم ولی خونه ی ما اینقدر کوچیک بود که اگه میخواستم هم نمیتونستم . واسه ی همین از صبح تا شب میرفتم کتابخونه و شب خسته بر میگشتم خونه و شام میخوردم و میخوابیدم .

تا امتحان کنکور 6 ماه مونده بود و من هر روز به نگرانیم اضافه تر میشد . پنج شنبه بود ، مثل هر روز صبح زود از خواب بیدار شدم و سریع صبحانه خوردم و کیفم را برداشتم و از خونه بیرون اومدم. خونه ی ما داخل یه کوچه بزرگ قرار داشت و تا سر خیابون 2 دقیقه بیشتر راه نبود . هوا داشت سرد میشد و من یه کت بلند مشکی پوشیده بودم و یقه های کتم را بالا داده بودم و سرم را انداخته بودم پایین و به سرعت راه میرفتم . توی راه تموم فکرم را کنکور مشغول کرده بود و سردی هوا را فراموش کرده بودم. همین طور که میرفتم نفهمیدم چه طور شد که یکدفعه یه ماشین بزرگ  جلوم سبز شد ، جا خوردم و عقب پریدم . داشتم سکته میکردم . در ماشین باز شد و یه مرد بلند قدی از اون پیاده شد . گفت : خوبی ، حواست کجاست . منم که تازه به خودم اومده بودم معذرت خواهی کردم و راه افتادم . داشتم میرفتم که نا خودآگاه چشمم افتاد داخل ماشین . یه زن میانسال جلو نشسته بود و یه دختر هم عقب ماشین بود که داشت بهم میخندید . نفهمیدم چی شد ولی تا به خودم اومدم دیدم دست اون مرد روی شونمه . بهم گفت چیزی میخوای ؟

تازه فهمیدم یه کم تو نگاه زیاد روی کردم . گفتم نه و به سرعت از اونجا دور شدم . نفهمیدم کی به کتابخونه رسیدم . کتاب ها را از داخل کیف بیرون گذاشتم ولی نمیتونستم تمرکز کنم. تا شب تموم فکرم شده بود اون دختر توی ماشین.

مسئول کتابخونه اومد بالای سرم و گفت خسته نباشی همه رفتن ، تو نمیخوای بری ؟ معلومه امروز خیلی درس خوندی برو خونه استراحت کن و خندید و رفت. نفهمیدم چرا خندید ولی وقتی اومدم کتابهام را جمع کنم چشمم به کاغذ چرکنویس افتاد. باورم نمیشد که این کار من باشه . چرکنویس پر شده بود از  نقاشی های من . یه قلب بزرگ وسطش بود که یه تیر از وسطش رد شده بود . بالای صفحه یه دختری با موهای بلند کشیده شده بود که داشت میخندید . زیرش هم چند تا تکه شعر عاشقانه بود. و بعد یه عالمه خط خطی .

تازه فهمیدم چرا مسئول کتابخونه بهم خندیده . کاغذ را مچاله کردم و به سرعت به سمت خونه برگشتم. وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم توی اتاقم و خوابیدم . صبح که بیدار شدم ساعت 9 بود و دیرم شده بود . از توی رختخواب بلند شدم و رفتم سراغ  کیفم . اون را برداشتم و اومدم از اتاق بیرون ، مامانم توی آشپزخونه بود سلام کردم و رفتم سر یخچال که مامانم گفت : کجا با این عجله !!

گفتم : دیرم شده ، خواب موندم . دیدم داره میخنده . گفت : حواست کجاست ، امروز جمعه است ، انگار حواس پرتی هم پیدا کردی . برو بشین تا برات صبحانه بیارم .

تازه فهمیدم چه سوتی بدی دادم . لباسهام را عوض کردم و اومدم نشستم سر میز و شروع کردم به خوردن صبحانه.

داشتم صبحانه میخوردم که صدای زنگ در اومد . رفتم در را باز کنم . وقتی در را باز کردم شکه شدم . همون خانومی که دیروز توی ماشین دیده بودم جلوم ایستاده بود . گفت : سلام آقا بهنام !!

اسم من را از کجا میدونه ؟ سلام کردم .

- مامانت خونست

- بله، الان صداشون میکنم

رفتم مامانم را صدا کردم . گفتم یه خانومی با شما کار داره . چادرش را سر کرد و رفت . نمیدونستم اینجا چکار میکنه . نکنه اومده درباره کار دیروزمن به مامانم چیزی بگه ؟

مامانم که اومد گفتم : خانومه کی بود ؟ با شما چکار داشت ؟

گفت : همسایه ی جدیدمونه – دیروز اسباب کشی کردن و اومدن خونه ی مقابل ما را اجاره کردن همون سنگ مرمر سفیده یه بچه هم دارن که اونم مثل تو کنکور داره.

انگار خبرقبولی کنکور را شنیده بودم – خیلی خوشحال شدم ولی به روی خودم نیاوردم .

رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم و به سقف اتاق زل زدم و رفتم توی فکر .

فردا صبح سر حال تر از همیشه از خونه اومدم بیرون و در را پشت سرم بستم . وقتی برگشتم که راه بیفتم چشمم به خونه همسایه ی جدیدمون که حالا دیگه یه خونه ی خاصی برای من بود ، افتاد . نمیدونم چرا ولی احساس خوبی داشتم ، شاید فکر میکردم کسی را که دنبالش بودم بلاخره پیدا کرده بودم ، اونم نزدیک خودم .

خونه ی اونها دوتا پنجره به داخل کوچه داشت که با پرده های حریر از داخل کوچه مشخص بود. یه لبخند معنی داری به اون پنجره ها زدم و به سمت کتابخونه حرکت کردم .احساس میکردم محله زیباتر شده ، مردم مهربون تر شدن ، حتی رفتگر محله که هر روز باهاش دعوا داشتم امروز یه سلام   جانانه ای بهم کرد که من را متعجب کرد . کی میدونه شاید اونم امروز کسی را دیده که یه عمر منتظر دیدنش بوده . . !

بلاخره شب شد و من از کتابخونه طبق معمول خسته برگشتم . به خونه که رسیدم اول به اون پنجره ها نگاه کردم و بعد وارد خونه شدم . شاید منتظر کسی بودم ، دست خودم نبود .

خونه که رسیدم مامانم گفت که امروز خانم همسایه آدرس کتابخونه را ازش پرسیده ، واسه دخترش میخواسته و درباره ی منم سوال کرده بود . میخواست بدونه چه رشته ای هستم و وقتی فهمیده بود ریاضی هستم گفته بود که اگه میتونم به دخترشون کمک کنم.

اسمش نیلوفر بود ، رشته تجربی درس میخوند و اینطور که فهمیدم ریاضیش خیلی ضعیف بوده و از من کمک میخواست .

قرار شد فردا شب که اومدم آخر شب یه سری برم خونشون که سوالاتش را ازم بپرسه . از خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم . از یه طرف خوشحال بودم ولی از طرف دیگه میترسیدم. علت ترس خودم را نمیدونستم ولی یه دلشوره ی بدی داخل دلم افتاده بود که اذیتم میکرد .

فردا صبح بر خلاف همیشه کتابخونه نرفتم . مامانم نگران شد که نکنه مریض شده باشم ولی بهونه ی سردی هوا را کردم و خونه موندم . بهترین لباس هام را برداشتم ، حمام رفتم و خودم را واسه شب آماده کردم . خیلی به نظرم مسخره میومد ولی نمیخواستم از من بدش بیاد یا از چشمش بیفتم .

بلاخره شب شد و آماده رفتن شدم . وقتی به خودم اومدم جلوی درخونشون با یه کیف پر از جزوه و کتاب ایستاده بودم . زنگ در خونه را زدم ، چند لحظه بعد خانم همسایه در را باز کرد و من را به داخل خونه هدایت کرد .

وارد خونه که شدم جا خوردم ، خودش بود . یه چادر سفید با گلهای کوچک صورتی سرش کرده بود.

سلام کرد ، زبونم بند اومده بود و ضربان قلبم بالا رفته بود .اگه همین جور پیش میرفت قلبم سینه ام را سوراخ میکرد و بیرون میپرید . به زحمت جواب سلامش را دادم . مامانش ما را سر میز داخل سالن برد و همگی نشستیم .

نمیدونستم باید چکار کنم فقط به میز جلوی خودم خیره شده بودم و عرق سردی هم روی پیشونیم نشسته بود .

مامانش گفت شما را تنها میزارم و رفت . من مونده بودم و اون . چند لحظه که گذشت گفت نمیخوای شروع کنی . خودم را جمع و جور کردم و کتابهام را گذاشتم روی میز و شروع کردیم . ثانیه ها به سرعت میگذشت . بعضی وقت زیر چشمی بهش نگاه میکردم ، بعضی وقتها هم اون به من نگاه میکرد . دوست نداشتم برم خونه ولی دیگه وقت رفتن بود . از وقتی اومده بودم دو ساعتی گذشته بود . بهش پیشنهاد دادم که میتونه به کتابخونه بیاد ولی قبول نکرد و گفت بابام اجازه نمیده چون هنوز مردم این اطراف را خوب نمیشناسه .

از همدیگه خداحافظی کردیم و من به خونه برگشتم . خونه که رسیدم به اتاق خودم رفتم ، توی رختخواب رفتم و سرم را روی بالش گذاشتم و دراز کشیدم . یه چیزی توی گلوم گیر کرده بود. البته الان میدونم اون چی بود . . .

فردا صبح که به مقصد کتابخونه حرکت کردم چشمم طبق معمول به پنجره همسایه افتاد . یه نفر از پشت پرده داشت به من نگاه میکرد . خودش بود ، موهای طلاییش از پشت پرده مشخص بود و وقتی من را دید سرش را کنار کشید .

روزها میگذشت و هر روز صبح به امید دیدنش حتی از پشت پرده از خونه بیرون میومدم . اکثر روزها از پشت پنجره به من نگاه میکرد و هر روز مدت نگاه کردنمون بیشتر میشد . دیگه فرار نمیکرد و قایم نمیشد . یه روسری قرمز رنگ سرش میکرد و صبح ها پشت پنجره می ایستاد و منتظر اومدن من میشد .

دیگه عادت کرده بودیم . همدیگه را که میدیدیم به هم لبخند میزدیم و من میرفتم . روزهایی که نمیدیدمش خیلی سخت میگذشت .

ماه ها یکی یکی میگذشت و هنوز جرأت نداشتم که بهش پیشنهاد دوستی بدم . حتی فکر ندیدن اون هم من را عذاب میداد . چند بار تلاش کردم که باهاش رابطه برقرار کنم ولی هر بار یه مشکلی پیش میومد و مانع این کار میشد .

تا کنکور یک ماه بیشتر نمونده بود و تمام تمرکز خودم را از دست داده بودم . بلاخره اتفاقی که نباید بیفتاد ، افتاد .

صبح که میخواستم برم کتابخونه مامانم گفت همسایمون دارن از اینجا میرن . پدرش به یه شهر دیگه منتقل شده بود و تا آخر هفته باید خونه را تخلیه میکردن .

وقتی این خبر را شنیدم شوکه شدم . بغض گلوم را گرفته بود و نمیدونستم باید چکار بکنم . به سرعت از خونه بیرون اومدم و به پنجره نگاه کردم ولی کسی اونجا نبود . یک ساعتی صبر کردم ولی        بی فایده بود . شب زودتر از همیشه به خونه اومدم ولی کسی اونجا نبود . ترس تموم وجودم را گرفته بود ، ترس از جدایی . . . از دوباره تنها شدن

فردای اون روز هم نتونستم اون را ببینم . کاملا ضعیف شده بودم ، اشتهام را ازدست داده بودم و مریض شدم . شب با بابام به دکتر رفتم و یه آمپول تقویتی زدم . همه فکر میکردن از استرس کنکوره ، حتی دکتر !

 و بلاخره یک روز صبح که از خونه بیرون اومدم همون ماشین بزرگ که اساسیه ی اونها را اینجا آورده بود دیدم . ماشین پر از اساسیه بود و داشت حرکت میکرد . پشت سر اون ماشین هم ماشین خودشون بود . سوار ماشین شده بودند و داشتند حرکت میکردن . انگاردنیا روی سرم خراب شده بود .

نیلوفر صندلی عقب نشسته بود و داشت به من نگاه میکرد . چشمهای درشتش روی چشمهای من قفل شده بود وسعی میکرد با دست ظریفش بخار شیشه را پاک بکنه . . . چشم هر دوی ما خیس بود . بعداً فهمیدم چرا نیلوفر روزهای آخر پشت پنجره نبود . . .

اون هم از استرس کنکور مریض شده بو د . . . !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:19  توسط بهنام  | 

صبح که بیدار شدم ساعت ۸ بود و دیرم شده بود . سریع لباس پوشیدم و صبحانه نخورده پریدم توی ماشین و به مقصد شرکت حرکت کردم. به شرکت که رسیدم رئیس اومده بود و وقتی که من را دید نیشخندی زد و سلام کرد منم در حالیکه سرم را پایین انداخته بودم سلام کردم . چیزی نپرسید ولی می دونستم که آخر ماه باید بهش جواب پس بدم . رفتم مشغول کرم شدم ولی فکرم جای دیگه ای بود .

از سر میز کارم بلند شدم و رفتم پیش دوستم که مشغول مرتب کردن فایل های شرکت بود و گفتم :من حاضرم

سرش را بالا آورد و گفت : به به سلام آقای مهندس - صبحتون بخیر

سلام کردم و دوباره گفتم : من حاضرم

گفت : واسه ی چی ؟

گفتم : واسه ی همون کار دیگه .

گفت : کدوم کار ؟

گفتم : همون کاری که دیروز درموردش با هم صحبت کردیم .

روم نمی شد رک و پوست کنده بهش بگم ولی از اونجایی که پسر تیزی بود خودش فهمید . یه خنده ای زد و گفت : تو هنوز تو فکری ؟ بیخیال بابا ... ولش کن

گفتم : می خوام ولی نمیشه .. دست خودم نیست .

قبول کرد و گفت خبرت می کنم . وقتی سر میز کارم یرگشتم تمام بدنم عرق کرده بود . نمیدونستم کار درستی کردم یا نه ؟ اینقدر فکرم مشغول  بود که نفهمیدم کی شب شد .

فردای اونروز رئیس شرکت نیومد و من و دوستم توی شرکت تنها بودیم . صبح که اومدم یه سلامی به دوستم کردم و رفتم سر کارم که دیدم یه دفعه سر و کله اش پیدا شد .

 گفتم : چه خبر ؟

گفت : خبرای خوب - امروز باید خودتو نشون بدی .

گفتم : واسه ی چی ؟ مگه خبریه ؟

گفت مهمون داریم . دوستم با یکی دیگه از دوستاش قراره بیان اینجا .

گفتم : خوب .. چه ربطی به من داره ؟

گفت : آخه به خاطر تو دارن میان.مگه خودت دیروز نگفتی ؟

تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره و منظور از دوست همون دوست دختراشن

صورتم مثل گچ سفید شده بود و نفسم بالا نمی اومد

گفتم : ردشون کن برن ...... من پشیمون شدم..... اصلا بیخیال

گفت : زشته ... ناراحت میشن

از اون اصرار و از من انکار که یه دفعه دیدم صدای زنگ در اومد .......

خودشون بودن. تا به خودم اومدم دیدم دو تا دختر آرایش کرده و جلف جلوم ایستادن و دستشون را به طرف من دراز کردن

سلام ... من مهسا هستم این هم دوستم نازنینه..

یه نگاه به دوستم کردم که با ابرو اشاره میکرد که یعنی باید دست بدی - یه نگاه هم به دست ظریف و لاغر اون دخترا کردم و یه نگاه به دست خودم .........

دست خودم ........ حلقه ی طلایی ازداجمون تو دستم بود و داشت برق  می زد.

این همون حلقه ای بود که روز اول عاشقانه به دست کردیم و به هم قول دادیم که خوشبخت بشیم و تنها آرزومون هم خوشبختیه دیگری باشه .......

کیفم را برداشتم و به سرعت به سمت خانه رفتم . وارد خانه که شدم بوی خوب قورمه سبزی فضای خونه را پر کرده بود ... خانمم اومد جلو و سلام کرد . اشک توی چشمام حلقه زده بود

پرسید چیزی شده ؟

گفتم : نه ولی زیر لب گفتم

                                     خیلی دوست دارم . . .   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:16  توسط بهنام  | 

 

گیج شدم

نمیدونم چه طوری تمومش کنم !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:22  توسط بهنام  | 

از ماجرای بستنی فروشی و ملاقات اون دختر چند روزی می گذشت . فکر اون دختر از یادم نمی رفت . تنها که می شدم می رفتم توی فکر و چند دقیقه ای از این دنیا به دنیای خیالات سفر می کردم . یک سوال داشت توی ذهنم عذابم می داد .تو این فکر بودم که منی که زن دارم و تازه هم ازدواج کردم می تونم دوست داشته باشم البته دوست دختر !؟

اگه این اتفاق می افتاد و یک موقع زنم می فهمید چه سرنوشتی انتظار من را می کشید . تجربه دوست دختر داشتن تجربه ی جدیدی برای من نبود البته قبل از ازدواج و به قول خودمون دوران شیرین دانشجویی ! ، مسأله ی اصلی وجود خانمم بود که این مسأله را مهم تر از همیشه جلوه می داد . تصمیم گرفتم با همکارام تو شرکت بصورت سر بسته این موضوع را در میان بگذارم تا بفهمم نظر اونا در این مورد چیه .

پیش از ظهر بالاخره به بچه ها موضوع را گفتم . یکی از اونها که مجرد یا به قول خودمون صفر کیلومتر بود حرف های جالبی زد ، البته همیشه حرف های خوبی میزنه (!) که نظرم را جلب کرد ، اون معتقد بود که راه های دیگه ای هم واسه رفع این مشکل هست و اون هم ایجاد یک دوستی خانوادگی بین خانواده ی من و اون دختر بود یا ایجاد یک گروه کاری در مورد یک موضوع مشترک که بتونیم توسط اون گروه با هم رابطه برقرار کنیم . خیلی فکر خوبی بود ولی من که نمی تونم خودم را گول بزنم ،  بعد از یه مدت گند کارامون در میاد با اینکه فکر خیلی خوبی بود و دوستم مثل همیشه بهترین پیشنهاد را به من داده بود بی خیال این کار شدم ، بعد رفتم سراغ دوست دیگم که اون هم اتفاقا مثل خودم گرفتار زن و زندگی بود . البته به قول خودش توی دوران مجردیش دختر باز حرفه ای بوده و فقط کافی بوده لب تر کنه تا دخترا جلوش صف بکشن ، یه جورایی همدرد بودیم واز بین حرف هاش فهمیدم که اونم دل خوشی از این وضعیت نداره ولی تا حالا بروز نمی ده ،شیطنت جفتمون گل کرده بود . می گفت همیشه کارهای یواشکی یه حال دیگه ای میده .

ازم پرسید نظرت راجع به شروع دختر بازی همراه با دردسر چیه ؟ اول منظورش را نفهمیدم بعدا متوجه شدم منظورش دست به سر کردن خانوم هامون و چسبیدن به مقوله دختر بازی بود . اول چیزی نگفتم ولی توی دلم بدم نمی اومد که این کارا بکنم ، گفتم باید فکر کنم اونم گفت منم عجله ای ندارم ، تا شب فکر این کار داشت دیوونم می کرد . با این کار هم می تونستم با اون دختره ارتباط بر قرار کنم و هم یه کم از دغدغه های زندگی مشترکمان کم کنم . رفتم خونه و بدون مقدمه به رختخواب رفتم و خوابم برد .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:54  توسط بهنام  | 

قصه از این جا شروع شد که ...
چند شب پیش من و خانومم و قرقی ( ماشینمون را میگم ) رفتیم بیرون واسه ی هواخوری  ، داشتیم حسابی هوا میخوردیم که یه دفعه چشممون افتاد به یه بستنی فروشی ما هم هوس بستنی کردیم و بستنی خوردن همانا و شروع این ماجرا هم همان .
رفتیم داخل مغازه و دو تا بستنی مخصوص سر آشپز! سفارش دادیم و منتظر موندیم تا آماده بشه .
داخل مغازه غیر از ما یک زن و شوهر بودن و دو تا دختر هم اونطرف تر ایستاده بودن من را هم که همه میدونن یه پسر سر به زیر ! حواسم همه جا بود غیر از این دو تا دخترهایی که اون کنار داشتند بستنی میوه ای میخوردند و به قول معروف واسه هم خالی میبستن که آره مامان من اون مانتو را خریده و بابام سهام اون شرکت و داره و داداشم دانشگاه آمریکا قبول شد و .. از این حرف های خاله زنکی که لج پسرها را در میاره ...
تو همین حس و حال بودم و مشغول تماشای این دو تا دوشیزه که احساس کردم داره پهلوم درد می کنه ، تازه فهمیدم که مشت گره کرده ی خانومم تو پهلوم فرو رفته که " حواست کجاست ؟ داری به چی نگاه می کنی ؟ " من هم که حول شدم گفتم ببین ، میخوای بگم از این بستنی    میوه ای ها که این دخترها دارن میخورن واسه ما بیاره ؟ خانومم هم گفت لازم نکرده ، زود بستنیت را بخور که باید برگردیم .
من هم انسان خانواده دوست ، گفتم چشم ، هر چی شما بگین و دیگه بی خیال شدیم .
همین طور که داشتم بستنی میخوردم یک دفعه دیدم دختره داره به من لبخند میزنه و هی نگاه می کنه . سرم را برگردوندم ولی دزدکی نگاه کردم دیدم مثل این که دست بردار نیست .
با اصرار خانومم رفتیم بیرون مغازه ولی در کمال ناباوری دیدم دارن میان دنبالمون و مثل این که دست بردار من نیستند .
دختر خوشگل و سفید و لاغر اندامی بود . دماغش هم به قول بچه ها سرسره ی مورچه ها بود . بالاخره بستنی خوردن ما هم تموم شد و به هر طریقی میخواستم خانومم را یه جوری اونجا نگه دارم نشد . سوار ماشین که شدم دنیا رو سرم خراب شده بود . دوست داشتم در را باز کنم و دست دختره را بگیرم و تا آخر دنیا باهاش بدوم ولی از آدمی مثل من این کارها محال بود ثانیاَ آدمی که زن داره که دنبال این کار ها نمیره !
اون روز به سختی گذشت و اون شب از فکر اون دختره خوابم نبرد . صبح که بیدار شدم به قصد رفتن سر کار از خونه اومدم بیرون داشتم واسه خودم تو ماشین آواز می خوندم و سوت میزدم که رسیدم سر پیچ کوچه ی شرکت که یک دفعه یه دختری پرید جلوی ماشین من....................
خودش بود ، واسه چند لحظه خشکم زده بود داشتیم تو چشم های هم نگاه می کردیم ،مثل دفعه قبل یه لبخند قشنگی به من زد و رفت . نمی تونستم تکون بخورم . وقتی به هوش اومدم دیدم یه صف بزرگ ماشین دارم پشت سرم بوق میزنن ، من هم خودمو جمع و جور کردم و راه افتادم
خیلی دارم با خودم کلنجار میرم که
اگه دوباره ببینمش چیکار باید بکنم  .
 باید با اون دختره دوست بشم ؟
باید بیخیالش یشم ؟
پس زنم چی میشه ؟
اگه بفهمه ؟
    اگه بفهمه ؟

        اگه بفهمه ؟


           اگه بفهمه ؟
          
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:38  توسط بهنام  |