انگار همین دیروز بود – سرم را بلند کردم و دوباره به پنجره نگاه کردم . ازاون ماجرا چند سال گذشته بود ولی هر روز که ازکوچه رد میشدم نا خودآگاه نگاهم به اون پنجره می افتاد و یاد دروان بچه گیم میفتادم . تازه دبیرستان را تموم کرده بودم و منتظر کنکور . فشارخانواده از یه طرف و استرسی که از طرف اطرافیان بهم وارد میشد از طرف دیگه ، داشت من را دیوونه میکرد . تصمیم گرفتم درس بخونم ولی خونه ی ما اینقدر کوچیک بود که اگه میخواستم هم نمیتونستم . واسه ی همین از صبح تا شب میرفتم کتابخونه و شب خسته بر میگشتم خونه و شام میخوردم و میخوابیدم .
تا امتحان کنکور 6 ماه مونده بود و من هر روز به نگرانیم اضافه تر میشد . پنج شنبه بود ، مثل هر روز صبح زود از خواب بیدار شدم و سریع صبحانه خوردم و کیفم را برداشتم و از خونه بیرون اومدم. خونه ی ما داخل یه کوچه بزرگ قرار داشت و تا سر خیابون 2 دقیقه بیشتر راه نبود . هوا داشت سرد میشد و من یه کت بلند مشکی پوشیده بودم و یقه های کتم را بالا داده بودم و سرم را انداخته بودم پایین و به سرعت راه میرفتم . توی راه تموم فکرم را کنکور مشغول کرده بود و سردی هوا را فراموش کرده بودم. همین طور که میرفتم نفهمیدم چه طور شد که یکدفعه یه ماشین بزرگ جلوم سبز شد ، جا خوردم و عقب پریدم . داشتم سکته میکردم . در ماشین باز شد و یه مرد بلند قدی از اون پیاده شد . گفت : خوبی ، حواست کجاست . منم که تازه به خودم اومده بودم معذرت خواهی کردم و راه افتادم . داشتم میرفتم که نا خودآگاه چشمم افتاد داخل ماشین . یه زن میانسال جلو نشسته بود و یه دختر هم عقب ماشین بود که داشت بهم میخندید . نفهمیدم چی شد ولی تا به خودم اومدم دیدم دست اون مرد روی شونمه . بهم گفت چیزی میخوای ؟
تازه فهمیدم یه کم تو نگاه زیاد روی کردم . گفتم نه و به سرعت از اونجا دور شدم . نفهمیدم کی به کتابخونه رسیدم . کتاب ها را از داخل کیف بیرون گذاشتم ولی نمیتونستم تمرکز کنم. تا شب تموم فکرم شده بود اون دختر توی ماشین.
مسئول کتابخونه اومد بالای سرم و گفت خسته نباشی همه رفتن ، تو نمیخوای بری ؟ معلومه امروز خیلی درس خوندی برو خونه استراحت کن و خندید و رفت. نفهمیدم چرا خندید ولی وقتی اومدم کتابهام را جمع کنم چشمم به کاغذ چرکنویس افتاد. باورم نمیشد که این کار من باشه . چرکنویس پر شده بود از نقاشی های من . یه قلب بزرگ وسطش بود که یه تیر از وسطش رد شده بود . بالای صفحه یه دختری با موهای بلند کشیده شده بود که داشت میخندید . زیرش هم چند تا تکه شعر عاشقانه بود. و بعد یه عالمه خط خطی .
تازه فهمیدم چرا مسئول کتابخونه بهم خندیده . کاغذ را مچاله کردم و به سرعت به سمت خونه برگشتم. وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم توی اتاقم و خوابیدم . صبح که بیدار شدم ساعت 9 بود و دیرم شده بود . از توی رختخواب بلند شدم و رفتم سراغ کیفم . اون را برداشتم و اومدم از اتاق بیرون ، مامانم توی آشپزخونه بود سلام کردم و رفتم سر یخچال که مامانم گفت : کجا با این عجله !!
گفتم : دیرم شده ، خواب موندم . دیدم داره میخنده . گفت : حواست کجاست ، امروز جمعه است ، انگار حواس پرتی هم پیدا کردی . برو بشین تا برات صبحانه بیارم .
تازه فهمیدم چه سوتی بدی دادم . لباسهام را عوض کردم و اومدم نشستم سر میز و شروع کردم به خوردن صبحانه.
داشتم صبحانه میخوردم که صدای زنگ در اومد . رفتم در را باز کنم . وقتی در را باز کردم شکه شدم . همون خانومی که دیروز توی ماشین دیده بودم جلوم ایستاده بود . گفت : سلام آقا بهنام !!
اسم من را از کجا میدونه ؟ سلام کردم .
- مامانت خونست
- بله، الان صداشون میکنم
رفتم مامانم را صدا کردم . گفتم یه خانومی با شما کار داره . چادرش را سر کرد و رفت . نمیدونستم اینجا چکار میکنه . نکنه اومده درباره کار دیروزمن به مامانم چیزی بگه ؟
مامانم که اومد گفتم : خانومه کی بود ؟ با شما چکار داشت ؟
گفت : همسایه ی جدیدمونه – دیروز اسباب کشی کردن و اومدن خونه ی مقابل ما را اجاره کردن همون سنگ مرمر سفیده یه بچه هم دارن که اونم مثل تو کنکور داره.
انگار خبرقبولی کنکور را شنیده بودم – خیلی خوشحال شدم ولی به روی خودم نیاوردم .
رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم و به سقف اتاق زل زدم و رفتم توی فکر .
فردا صبح سر حال تر از همیشه از خونه اومدم بیرون و در را پشت سرم بستم . وقتی برگشتم که راه بیفتم چشمم به خونه همسایه ی جدیدمون که حالا دیگه یه خونه ی خاصی برای من بود ، افتاد . نمیدونم چرا ولی احساس خوبی داشتم ، شاید فکر میکردم کسی را که دنبالش بودم بلاخره پیدا کرده بودم ، اونم نزدیک خودم .
خونه ی اونها دوتا پنجره به داخل کوچه داشت که با پرده های حریر از داخل کوچه مشخص بود. یه لبخند معنی داری به اون پنجره ها زدم و به سمت کتابخونه حرکت کردم .احساس میکردم محله زیباتر شده ، مردم مهربون تر شدن ، حتی رفتگر محله که هر روز باهاش دعوا داشتم امروز یه سلام جانانه ای بهم کرد که من را متعجب کرد . کی میدونه شاید اونم امروز کسی را دیده که یه عمر منتظر دیدنش بوده . . !
بلاخره شب شد و من از کتابخونه طبق معمول خسته برگشتم . به خونه که رسیدم اول به اون پنجره ها نگاه کردم و بعد وارد خونه شدم . شاید منتظر کسی بودم ، دست خودم نبود .
خونه که رسیدم مامانم گفت که امروز خانم همسایه آدرس کتابخونه را ازش پرسیده ، واسه دخترش میخواسته و درباره ی منم سوال کرده بود . میخواست بدونه چه رشته ای هستم و وقتی فهمیده بود ریاضی هستم گفته بود که اگه میتونم به دخترشون کمک کنم.
اسمش نیلوفر بود ، رشته تجربی درس میخوند و اینطور که فهمیدم ریاضیش خیلی ضعیف بوده و از من کمک میخواست .
قرار شد فردا شب که اومدم آخر شب یه سری برم خونشون که سوالاتش را ازم بپرسه . از خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم . از یه طرف خوشحال بودم ولی از طرف دیگه میترسیدم. علت ترس خودم را نمیدونستم ولی یه دلشوره ی بدی داخل دلم افتاده بود که اذیتم میکرد .
فردا صبح بر خلاف همیشه کتابخونه نرفتم . مامانم نگران شد که نکنه مریض شده باشم ولی بهونه ی سردی هوا را کردم و خونه موندم . بهترین لباس هام را برداشتم ، حمام رفتم و خودم را واسه شب آماده کردم . خیلی به نظرم مسخره میومد ولی نمیخواستم از من بدش بیاد یا از چشمش بیفتم .
بلاخره شب شد و آماده رفتن شدم . وقتی به خودم اومدم جلوی درخونشون با یه کیف پر از جزوه و کتاب ایستاده بودم . زنگ در خونه را زدم ، چند لحظه بعد خانم همسایه در را باز کرد و من را به داخل خونه هدایت کرد .
وارد خونه که شدم جا خوردم ، خودش بود . یه چادر سفید با گلهای کوچک صورتی سرش کرده بود.
سلام کرد ، زبونم بند اومده بود و ضربان قلبم بالا رفته بود .اگه همین جور پیش میرفت قلبم سینه ام را سوراخ میکرد و بیرون میپرید . به زحمت جواب سلامش را دادم . مامانش ما را سر میز داخل سالن برد و همگی نشستیم .
نمیدونستم باید چکار کنم فقط به میز جلوی خودم خیره شده بودم و عرق سردی هم روی پیشونیم نشسته بود .
مامانش گفت شما را تنها میزارم و رفت . من مونده بودم و اون . چند لحظه که گذشت گفت نمیخوای شروع کنی . خودم را جمع و جور کردم و کتابهام را گذاشتم روی میز و شروع کردیم . ثانیه ها به سرعت میگذشت . بعضی وقت زیر چشمی بهش نگاه میکردم ، بعضی وقتها هم اون به من نگاه میکرد . دوست نداشتم برم خونه ولی دیگه وقت رفتن بود . از وقتی اومده بودم دو ساعتی گذشته بود . بهش پیشنهاد دادم که میتونه به کتابخونه بیاد ولی قبول نکرد و گفت بابام اجازه نمیده چون هنوز مردم این اطراف را خوب نمیشناسه .
از همدیگه خداحافظی کردیم و من به خونه برگشتم . خونه که رسیدم به اتاق خودم رفتم ، توی رختخواب رفتم و سرم را روی بالش گذاشتم و دراز کشیدم . یه چیزی توی گلوم گیر کرده بود. البته الان میدونم اون چی بود . . .
فردا صبح که به مقصد کتابخونه حرکت کردم چشمم طبق معمول به پنجره همسایه افتاد . یه نفر از پشت پرده داشت به من نگاه میکرد . خودش بود ، موهای طلاییش از پشت پرده مشخص بود و وقتی من را دید سرش را کنار کشید .
روزها میگذشت و هر روز صبح به امید دیدنش حتی از پشت پرده از خونه بیرون میومدم . اکثر روزها از پشت پنجره به من نگاه میکرد و هر روز مدت نگاه کردنمون بیشتر میشد . دیگه فرار نمیکرد و قایم نمیشد . یه روسری قرمز رنگ سرش میکرد و صبح ها پشت پنجره می ایستاد و منتظر اومدن من میشد .
دیگه عادت کرده بودیم . همدیگه را که میدیدیم به هم لبخند میزدیم و من میرفتم . روزهایی که نمیدیدمش خیلی سخت میگذشت .
ماه ها یکی یکی میگذشت و هنوز جرأت نداشتم که بهش پیشنهاد دوستی بدم . حتی فکر ندیدن اون هم من را عذاب میداد . چند بار تلاش کردم که باهاش رابطه برقرار کنم ولی هر بار یه مشکلی پیش میومد و مانع این کار میشد .
تا کنکور یک ماه بیشتر نمونده بود و تمام تمرکز خودم را از دست داده بودم . بلاخره اتفاقی که نباید بیفتاد ، افتاد .
صبح که میخواستم برم کتابخونه مامانم گفت همسایمون دارن از اینجا میرن . پدرش به یه شهر دیگه منتقل شده بود و تا آخر هفته باید خونه را تخلیه میکردن .
وقتی این خبر را شنیدم شوکه شدم . بغض گلوم را گرفته بود و نمیدونستم باید چکار بکنم . به سرعت از خونه بیرون اومدم و به پنجره نگاه کردم ولی کسی اونجا نبود . یک ساعتی صبر کردم ولی بی فایده بود . شب زودتر از همیشه به خونه اومدم ولی کسی اونجا نبود . ترس تموم وجودم را گرفته بود ، ترس از جدایی . . . از دوباره تنها شدن
فردای اون روز هم نتونستم اون را ببینم . کاملا ضعیف شده بودم ، اشتهام را ازدست داده بودم و مریض شدم . شب با بابام به دکتر رفتم و یه آمپول تقویتی زدم . همه فکر میکردن از استرس کنکوره ، حتی دکتر !
و بلاخره یک روز صبح که از خونه بیرون اومدم همون ماشین بزرگ که اساسیه ی اونها را اینجا آورده بود دیدم . ماشین پر از اساسیه بود و داشت حرکت میکرد . پشت سر اون ماشین هم ماشین خودشون بود . سوار ماشین شده بودند و داشتند حرکت میکردن . انگاردنیا روی سرم خراب شده بود .
نیلوفر صندلی عقب نشسته بود و داشت به من نگاه میکرد . چشمهای درشتش روی چشمهای من قفل شده بود وسعی میکرد با دست ظریفش بخار شیشه را پاک بکنه . . . چشم هر دوی ما خیس بود . بعداً فهمیدم چرا نیلوفر روزهای آخر پشت پنجره نبود . . .
اون هم از استرس کنکور مریض شده بو د . . . !!!
